کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که مانده ست غنیمت شمرند
هر شبی با دلی و صد زاری
منم و آب چشم و بیداری
بنماندست آب در جگرم
بس که چشمم کند گهرباری
منم و آب چشم و بیداری
بنماندست آب در جگرم
بس که چشمم کند گهرباری
بستهام از جهانیان بر دل تنگ من دری
تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری
شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری
باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری
هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری
حلاوتیست لب لعل آبدارش را
که در حدیث نیاید چو در حدیث آید
دوست مشمار آن که در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
گلستان؛ باب اول
خردنامه سعدی – ۲۳
شهریور ۲۹م, ۱۳۹۰ | نوشتهشده به دست در نقدها، تحلیل های دیگران از سعدی - (بدون دیدگاه)که گر سعدی خاک شد او را چه غم ؟
که در زندگی خاک بوده ست هم
در این روش که تویی، گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یکدل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
